تبليغاتX
- دوستـداشتـنیهای من -

- دوستـداشتـنیهای من -

"راز شادی در این است که معنای عشق را در بخشیدن آن بیابی نه در گرفتن آن از دیگران"

اسباب کشی...

Image hosting by TinyPic

سلام به همه ی دوستان خوبم و ممنون از لطفی که به من داشتن و با وجود اینکه حدود هفت ماه غایب بودم منو فراموش نکردن... تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم... ولی اینجا نه! ... اسباب کشی کردم... آدرس وبلاگ جدیدم که به نوعی ادامه ی همین وبلاگه اینه:   http://reblog.blogfa.com

خوشحال می شم سر بزنید...   منتظرتونم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 8:54  توسط رضا  | 

خیلی زود مارو تنها گذاشتی و رفتی...

سلام به همه دوستان

به خاطر دیر اومدنم ... به خاطر دیر به روز کردنم ...
به خاطر سر نزدن به دوستان ... خلاصه به خاطر همه چیز عذر می خوام.

*******

Hosted by Tinypic.com

 

بوی عیدی  بوی توپ  بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ ...


دوشنبه ... دوشنبه بیست و هشتم ... دوشنبه بیست و هشتم آذر ماه ...  دوشنبه بیست و هشتم آذر ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار... تلخترین اتفاق 20 سال زندگیم رخ داد و من مادر بزرگ خوب و مهربونم رو از دست دادم. همونی که منو خیلی دوست داشت. همونی که هر جا می رفت اول از همه منو نشون می داد و می گفت این نوه ی بزرگ منه همونی که....

 

فرحی ! خیلی زود مارو تنها گذاشتی و رفتی.

همیشه به یادتم و به امید دیدار...

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1384ساعت 20:12  توسط رضا  | 

عکس ماه (آذر) و نظرهای دوستان...

عکس ماه( آذر ماه):

 

 

 

این تصویر بیانگر چه چیز می تواند باشد.
نظرهای خود را از طریق تابلوی گفتمان بیان کنید.

 

 

نظرهای دوستان:

 

 خودمن: مرفه بی‌درد!!!!

 

زری مارمولک: اين آدميه که خيلی

پولداره که حتی با پول دستاشو

خشک ميکنه جل الخالق

چه چيزايی تو دنيا هست؟؟؟

 

شاپرک: بالای شهر و اما ...... پايين شهر

 

azita: in ax neshon dahandeye paeen

 omadane arzesh pool to donya shode

 ke hata onghadr bi arzeshe ke baraye

 masarefe jaye khali azash estefade mikonan.

kash adama injoori amal nemikardan.

 

مسافر کوير: بعضی آدم ها چقدر بی احساسند...

 

مهسا: بی ارزش شدن پولو نشون میده...

یک جورایی هم تفاوت پولدارها و افراد نیازمندو نشون میده.

 

ترانه: بي ارزش شدن پول رو نشون مي ده.

 

ح: مرفهين بی درد.

 

يلدا: هی رضا بکش اون سيفون رو!

 

نازنین: سلام بی ارزش و کثیف بودن پول.

 

آنا: واقا پول بی ارزش و کثيف.

 

ازاده: سلام .بعضيا دستمال توالتشونم از

پوله ............. پول پارو می کنن.

 

ازاده: ميگم تز.يينی شايد؟؟؟

 

پريزاد: مخواهد کم ارزش شدن دلار رو نشون بده

به خاطر آمدن يورو.شايدم می خواهد

پاک کردن کثيف ترين چيز ها رو با پول بگه.

ميخواد بگه که همه چيز با پول میشه پاک

و سیقلی اش کرد.حتی ........

 

 

 هدف اصلی عکس:

 

 کم ارزش شدن پول و همین !

البته برا یه قشر خاص نه همه!

 

 

با تشکر از همه ی دوستانی که در این نظر خواهی شرکت کردند.

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1384ساعت 19:41  توسط رضا  | 

بدون ترس و واهمه عشقتو توی من بریز!

Hosted by Tinypic.com

 

 

یه دوزاری خوراکمه   تا بوق آزاد بزنم!

 

لگد نزن بی معرفت   نمی تونم داد بزنم!

 

پر از صدام و بی صدا   میون زرد این قفس...

 

پیاده ها رو می شمرم   منتظر یه هم نفس!

 

تا بیاد و پر بکنه   سینه مو از عشق و امید...

 

نو بکنه حافظه مو   با یه شماره ی جدید!

 

صب تا غروب   عشق و غرور   شادی و غم تو گو شمه!

 

تو تنهایی دیدی منو؟ : دستم به روی دوشمه! 

 

تو کوره راه عاشقی   رابط عشق تون منم!

 

وعده هاتونو می شنوم   ولی چه قرصه دهنم!

 

هر روز میانْ هزار نفر   کنار من صف می کشن...

 

توی صفم هر کسی هست     پیر و جوون و مرد و زن! 

 

یکی همش فوت می کنه   اون یکی حرف نمی زنه!

 

خب بعضیا فکر می کنن   اینا به خاطر منه!

 

آی کسی که مزاحمی   هیچ وخ باهات دس نمی دم!

 

هی بوق اشغال می زنم   دوزاریتم پس نمی دم!

 

این تلفن عمومیه   رو پیشونیم بخون عزیز...

 

بدون ترس و واهمه   عشقتو توی من بریز!


نویسنده: مهدی ایوبی – بر گرفته از کتاب چهل ترانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 19:37  توسط رضا  | 

لیلی زیر درخت انار

Hosted by Tinypic.com

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد - گل داد - سرخ ِ سرخ.

گلها انار شد - داغ ِ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند - دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار ِ دلت ترک بخورد.

 

به قلم عرفان نظر آهاری - از کتاب: لیلی نام تمام دختران زمین است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 10:7  توسط رضا  | 

عکس ماه (آبان) و نظرهای دوستان...

 

عکس ماه( آبان ماه):

 

 

Hosted by Tinypic.com

 

یک متر ساده ی خیاطی- تعدادی عدد و یک گره!

 

 

 

 

نظرهای دوستان:

 

 

خودمن: در مورد این عکسه که دیگه

 

واقعا نمیدونم چی بگم.......

 

 

 ايلين: به درد چاق ها ميخوره که موقع

 

اندازه کردن کمرشون مترو گره ميزنن!

 

 

يلدا:  Stop ! ... The End

 

 

پانيذ: بستن زمان يا از بين بردن شمارهای بد

 

با خاطرات خوب بوسيله گره زدن اونها به هم.

 

 

ح: مهم باز کردن گره است.چون زندگی پر از گره است.

 

 

سپيده: کاشکی آدم بزرگ نميشد که اندازه ی

 

لباساش و مشکلات و غم هاش هم بزرگ بشه

 

ولی باز يه خوبی که داره با غم ها شاديها

 

هم زياد ميشن مثل شماره های متر تو عزيزم.

 

 

sanaz1985ir: سلام این متر منو یاد یه چیز میندازه ولی نمیگم بهت :دی

 

 

ازاده: سر عدد که یک عدد مانده به ۲۰گره خورده

 

متر.... مشکلات ماام نزديکه رسيدن به موفقيت

 

سر راهش به گره ای کور بر می خوره.

 

اين گر ه اش کور نيست.شانس اوردين.

 

 

محمد: گره خوردن همین نزدیکی هاست فقط باید مواظب باشی.

 

 

پريسا: يک گره ساده که می تواند مسير صاف زندگی

 

را ببندد. اما خيلی ساده هم ميشه بازش کرد.

 

 

حسين: يه متر ۱۵۰ سانتی که ميتونه نماد ۱۵۰ سال

 

عمر باشه و گرهی که بين ۱۹ تا ۲۴ سالگی افتاده!

 

 

 

هدف اصلی عکس:

 

 

خط عمر - انسان در دوره هایی از زندگی با مشکلاتی

 

مواجه می شود. یکی از این دوران اوایل ۲۰ سالگی

 

می تواند باشد. در این دوره انسان وارد مرحله ی

 

تازه ای از زندگی و برای وفق دادن خود با شرایط جدید

 

ممکن است با مشکلاتی مواجه شود که ما آن را

 

با گره نشان دادیم. البته همان طور که

 

می بینید گره کور نیست! 

 

 

 

 با تشکر از همه ی دوستانی که در این نظر خواهی شرکت کردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 21:4  توسط رضا  | 

بزرگ شدن رویای پسرک بود...

Hosted by Tinypic.com

 

 

اطراف پسرک پُر بود از اسباب بازی های مختلف. ماشین هایی که بارها  تصادف می کردندُ چپ می شدند ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد. آدمک هایی که بارها می مردندُ می کشتند ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد. تفنگ ها و مسلسل هایی که بارها می کشتندُ زخمی می کردند ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد...

 

سال ها گذشت...

 

پسرک بزرگ شد و اسباب بازی ها هم!

تصادف دیگر بازی نبود. تفنگ ها می کشتندُ انسان ها می مردندُ مرگ... دیگر بازی نبود.

 

پسرک قصه ی ما غمگین بود ..... غمگین و کلافه ..... کلافه نه از اسباب بازی هایی که بزرگ شده بودند ..... کلافه از خودش که بزرگ شدن را لحظه شماری می کرد ..... بزرگ شدن ِ خود و اسباب بازی هایش!

 


بزرگ شدنْ رویای پسرک بود ....... رویایی که چه
 زود دیگر رویا نبود.


رضــــا - ۱۶ آبان ۸۴

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 8:1  توسط رضا  |